هنر
رضا عباسی مراودههای سیاسی و بازرگانی با کشورهای اروپا، در زمان شاه عباس ، موجب رواج نقاشیهای ایتالیایی در بازار اصفهان شده بود. رقابت دربار صفوی با دربار هنرپرور و با شکوه جهانگیر پادشاه مغولی هند نیز سبب دیگری برای توجه به هنرمندان در این زمان بود. در این میان آقا رضا نامی سرآمد همه هنرمندان و نقاشان اصفهان گردید. شاه عباس او را به خود منسوب کرد و از آن پس به نام رضا عباسی مشهور شد. رضا عباسی نقاش دوران سلطنت شاه عباس بزرگ را نباید با علیرضا عباسی، هنرمند خوشنویس همزمان او، اشتباه کرد. ساختن بناهای متعدد در زمان شاه عباس اول در اصفهان ، گونهای تازه از نقاشی را به وجود آورد. پیش از آن در زمان شاه اسماعیل و شاه طهماسب، نقاشان بزرگ چون کمال الدین بهزاد به تصویر کردن کتابهای خطی میپرداختند. اما در این دوره نقاشی بر روی دیوارها و کشیدن تصاویر بزرگ برای تزیین بناها مرسوم گردید. رضا عباسی در فاصله سالهای ۱۶۳۹-۱۶۱۸ پردههای نقاشی بسیار آفرید که در آنها به جای انبوه درباریان، تنها صورت یک یا دو آدمی زیبا نقش میشد. در این تصویرها رنگ آمیزی لباس و صورت و تزئینات و تجملات صحنه درخششی چشم گیر دارد. اما مهارت رضا عباسی، که بیشتر به نقاشی سیاه قلم تمایل داشت، در تصویر طبیعت و حالات روحی و اخلاقی مردم عادی بود. سعید معیری زاده سعید معیری زاده، متولد بهار ١٣۴٢ تهران و ساکن تهران می باشم. آموزه ها و منابع اولیه را در زمینه نفاشی از همان کودکی توسط برادرم آموختم. طراحی، نقاشی و مطالعه کتب ادبی و تاریخی بطور غیرمستقیم رهنمون رشد مرا فراهم می نمود. آثار در ادامه مطلب... قاب شیشه ای پشت قاب شیشه ی پنجره ای که شبای منو با خود میبره جایی که گذشته هام مثل تصویر از تو قابش میگذره پشت قاب بی نفس مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس مثل یک حقیقت رفته به باد منو با خود میبره مثل یه رویا توی خواب شهر من،من به تو می اندیشم نه به تنهائی خویش از پس شیشه تو را میبینم که گرفتی مرا در بر خویش من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را می خوانم وبه شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه میمانم تن من پاره ای از آن تن توست و قشنگترین شبای پر ستاره شب توست .................... ......... ...................................... میکل آنژ میکلآنژ دومین پسر از خانواده «لئوناردو دیبوناروتی سیمونی» و «فرانچسکا دینری» است . پس از تولد میکلآنژ خانواده بوناروتی بهفلورانس مهاجرت نمود . مادر میکلآنژ ، پس از بهدنیا آوردن سه پسر دیگر ، چشم از جهان فروبست . او از دوران کودکی ، برخلاف میل پدرش ، علاقمند به هنر و تحصیل در این رشته بود و سرانجام در پی نزاعی سخت با پدرش به هدف والای خود رسید . در سن سیزده سالگی به عنوان دستیار حقوقبگیر ، در کارگاه «دومنیکو ژیرلاندایو» ، استخدام شد. وی نزد استادش به کارآموزی پرداخت و پایه و اساس نقاشی روی دیوار مرطوب را یاد گرفت و مانند بسیاری از هنرمندان همدوره خود در فلورانس، در کلیسای کوچک «برانکاچی» بهتحصیل هنر پرداخت. گرچه در ابتدا به نقاشی روی آورد اما غریزه طبیعی وی مشتاق هنر پیکرتراشی بود، از این رو پیش از اتمام دوره نقاشی، به عنوان استاد به مدرسه مجسمهسازی که بهوسیلهٔ لورنتزوی مدیچی در باغهای مدیچی تأسیس شده بود، منتقل شد. هنوز سهسال از عضویت وی در مؤسسه و مدرسه مدیچی سپری نشده بود که لورنتزو چشم از جهان فروبست و پسرش پیِروی مدیچی که فاقد استعداد و کیفیت هنری پدرش بود، جانشین او شد. دراین هنگام شهر فلورانس دستخوش ناآرامی و قیام گروههای مختلف گردید و جان بسیاری از هنرمندان نیز مورد تهدید و تعدی قرار گرفت. میکلآنژ با تیزهوشی غریزی خود قبل از شروع آتش جنگ بهاتفاق دوتن از همراهانش بهشهر بولونیا کوچ نمود. میکلآنژ بیست ساله در بولونیا مورد استقبال دوستانه یکی از اعضاء خانواده «آلدوراندی» قرار گرفت و بلافاصله قرارداد ساختن دو تندیس از پیکر مقدسین و مجسمه یک فرشته برای مقبره «دومنیکوس مقدس» در کلیسای «سنت پترونیوس» را با وی منعقد نمودند. پس از یکسال اقامت در بولونیا، از جانب هیئتی در فلورانس برای احداث سالن اجتماعات شهرداری، بهآن شهر دعوت شد. باقیمانده در ادامه ی مطلب: لعنت من برای تو میخونم هنوز از این ور دیوار هر جای گریه که هستی خاطره هاتو نگهدار تو نمیدونی عزیزم حال و روزگار مارو توی ذهن آینه بشمار تک تک حادثه هارو خورشیدو از ما گرفتن شکر شب ستاره پیداست از نگاه ما جرقه صدتا فانوسه یه رویاست من برای تو میخونم بهترین ترانه هارو دل دیوارو بلرزون تازه کن خلوت مارو هم غصه بخون با من تو این قفس بی مرز لعنت به چراغ سرخ لعنت به چراغ سبز..... نقاشی دیواری اون وقت میگن هنر نزد ایرانیان است و بس.... پس چرا خارجیها اینقدر به هنر توجه میکنن!!!!!!!!!!!! این کارا رو حتما ببینید که چطور فضای مرده و زشت شهرو زیبا کردن: نقاب ای بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم صبحا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم یکی معلم میشه وو یکی میشه خونه بدوش یکی ترانه ساز میشه یکی میشه غزل فروش کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماست چهره های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست هر کسی هستی یه دفه پر بکش از پشت نقاب از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله ی خواب نقش یک دریچه رو، رو میله ی قفس بکش برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیمو بس حتی برای یک نگاه حتی برای یه نفس تا کی به جای خودمون نقابمون حرف بزنه تا کی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه میخوام همین ترانه رو، رو صحنه فریاد بزنم برای یک بار که شده جای خودم حرف بزنم ..........جای خودم حرف بزنم......... هنر از نوع دیگر توجه: دوستان عزیز می توانید برای دیدن آثار هنرمندان به ادامه مطلب مراجعه کنید. و اما هنر از نوع کیکی (روسیه): فاصله من میگم منو شکستن چشم فانوسمو بستن تو میگی خدا بزرگه ماه و میده به شب من من میگم آخه دلم بود اون که افتاده به خاکه تو میگی سرت سلامت آینه ها زلال و پاکه اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد یکیمون بهار سرخوش یکیمون پائیزه پر درد من میگم فاصله مرگه بین دستای تو تا من تو میگی زندگی اینه حاصل عشق تو با من من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمیبازم من میگم اینجارو باختی عمری که رفته نمیاد تو میگی قصه همین بود تو یه برگی توی این باد ...........تو یه برگی توی این باد............. رافائل درباره زندگی وآثاررافائل سانتسیو (Raphael)1520-1483 . او پرتره درباری (The Courtier) را در سال 1515 نقاشی کرد و علاقه زیادی را به پرترهنگاری نشان میداد او پرترههای معروف بیندوآلتوویتی (Bindo Altoviti) بالداساری کاستیلیونه(Baldassare Castiglione) و لادنا ولاتا (La Donna Velata) را به تصویر کشیدهاست. به مدت طولانی تاریخ نویسان معتقد بودند که پرتره بیندوآلتوویتی در واقع خود رافائل میباشد زیرا به تمام مشخصات ظاهری او شباهت بسیاری داشت اما اکنون به توافق رسیدند که این تابلو تصویر آلتوویتی را در سن بیست و دو سالگی نشان میدهد و تابلوی بالداساری مربوط به پرداخت احساسی به یک نویسنده بشر دوست خوشنام دوره رنسانس است. و پرتره لادنا ولاتا نیز احتمالاً به چندین زنی که در تابلوهای مریم مقدس دیده میشد شباهت عجیبی دارد و تصور میشود که معشوقه خودش باشد و هر سه پرتره نمونههای عالی از سبک و احساس دوره رنسانس هستند. رافائل سانتسیو هنرمند کلاسیکی بود که اعتقاد داشت که انسان در اخلاق و دیانت میتواند به حد کمال برسد او تابلوهایی را نیز با استفاده از روغن بر روی چوب کشیدهاست او روی آثار لئوناردو، مایکل آنجلو و فرابارت دنیئو (Fra Bart Doinneo) مطالعه کرد و سایه روشن، آناتومی و ایجاد هیجان در بیننده، را از آنها آموخت در سال 1514 رافائل رییس معماری سین پیترز باسیلیکا (Saint Peters Basilica) شد و یک سال بعد از آن به عنوان رییس حفاریهای موسسه روزگار باستان در داخل و در نزدیکی رم منصوب شد. رافائل از جمله نابغین نقاشان دوره رنسانس است و بزرگترین طراح دوره رنسانس است به طوریکه تا سال 1900 نقاشان را تحت تأثیر خود قرار دادهبود. او مردم را وادار کرد که وقتی به نقاشیهایش نگاه میکنند به فکر هویت وجودی خویش بیفتند. رافائل احساسات واقعگرایانه را وارد کار نقاشیاش کرد و دید مردم را به هنر تغییر داد. رافائل زندگی را میکشید. او نقاشی است که پرترهها را با کوچکترین جزئیاتش به روی صفحه میآورد. او شیوه فکری مردم را نسبت به مریم مقدس تغییر داد. او به کشیدن موضوعات احساسی میپرداخت و بدین گونه دنیای هنر را دچار تحول کرد به طوریکه اگر یک بررسی کلی بر روی آثار هنری رافائل داشته باشیم، نشانههایی را از هارمونی و روشنبینی واقعگرایانه در آثارش میبینیم. رافائل نگاهی به عقب به سبک معماری روم باستان در نقاشی ساختمانها داشت. موضوعاتی را انتخاب میکرد که به روزگار باستان مانند زمان افلاطون و سقراط برمیگشت. چهرههای کشیدهشده در تابلوهای اوعضلانی و خیالی و پر از احساس و حرکات اشاره کننده بودند که در کنار حقیقتگرایی به چشم میخورد او در مدت زندگی کوتاه سیساله خود دوره کاملی از نوع دوستی ایتالیایی را بهصورت خلاصه و منسجم بیان کرد بسیاری از مورخین هنر بر این اعتقاد هستند که آثار او فقدان آن نیروی پویایی آثار لئوناردو یا مایکل آنجلو است ولی به هر حال با وجود اینکه به اندازه مایل آنجلو و لئوناردو زندگی نکرد اما در تمام اوقات همرده آنها و در زمرهی یکی از بزرگترین نقاشان جهان جای گرفت دیدن آثار در ادامه ی مطلب ... تاک تو یه تاکه قد کشیدی پا گرفتی روی سینم واسه پا گرفتن تو عمریه که من زمینم راز قد کشیدن تو عمریه دارم میبینم داری میرسی به خورشید ولی من بازم زمینم میزنم چوب زیر ساقت واسه لحظه های رستن ریختن آب زیر پاهات هی منو شستن و شستن توی سرما و تو گرما واسه تو نجاتم عمری تو هجوم باد وحشی سپر بلاتم عمری آدما هجوم آوردن برگای سبزتو بردن توی پائیزو زمستون ساقتو به من سپردن سنگینیت رو سینه ی من سایتم نسیب مردم میوه هاتم آخر سر که میشن قسمت هر قوم نه دیگه پا میشم اینبار خالی از هر شک و تردید میرم اون بالاها مغرور تا بشینم جای خورشید تن به سایه ها نمیدم بسه هرچی سختی دیدم اونقدر زجر کشیدم تا به آرزوم رسیدم بذار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید میشه خورشید شدو تابید میشه آسمونو بوسید ....بذار آدما بدونن........ لئوناردو داوینچی جذابترین فرد دورة رنسانس در 15 آوریل 1452 نزدیک قریة وینچی، تقریباً درصد کیلومتری فلورانس، متولد شد. مادرش دختری روستایی به نام کاترینا بود که زحمت عقد شرعی با پدر او را به خود نداد. فریبدهندة او ، پیرو د/ آنتونیو، از وکلای دعاوی نسبتاً ثروتمند بود. در آن سال که لئوناردو از مادر زاده شد، پیرو با زنی همشأن خود ازدواج کرد. کاترینا ناچار بود به یک شوی روستایی راضی شود؛ طفل نامشروع خود را به پیرو و زنش سپرد، و لئوناردو، بدون مهر مادری، در یک محیط نیمهاشرافی تربیت شد. شاید در همان اوان کودکی بود که عشق به لباس زیبا و نفرت از زنان در وی پدیدار شد. دیدن آثار در ادامه ی مطلب جزیره من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازیه موجا قامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبزو خالص روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی روی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابرو بادو دریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنیه فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا ............ چشم به راهت لبه دریا .................
رضا عباسی (درگذشته ۱۰۴۴هـ / ۱۶۳۵ م) مشهورترین نقاش زمان شاه عباس صفوی است.
:ادامه مطلب:![]()

متولد ١٣۴٢، تهران، ایران
:ادامه مطلب:![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()


:ادامه مطلب:![]()
![]()



:ادامه مطلب:![]()
![]()
رافائل سانتسیو نقاش ایتالیایی و معمار دوره رنسانس به خاطر تابلوهای حضرت مریم و ترکیبهای نقاشی بزرگ مقایس در اتاقهای واتیکان معروف است. و آثارش به خاطر وضوح تصویر و سهولت ساختاری و موفقیتش در انتقال عقیده فلاسفه افلاطونی جدید در مورد شکوه و جلال بشری مورد تحسین قرار گرفتهاست. او در ششم آوریل سال 1483 در اوربینو (Urbino) متولد شد و رافائلو سانتسیو (Raphaello Sanzio) نام گرفت. گفته شدهاست که رافائل فوقالعاده زیبا و متفکر بود و از همان ابتدا خوش قریحه مینمود.او هنر را نزد پدرش جیووانی سانتی (Giovanni Santi) فرا گرفت. مادرش ماجیادی باتیستا کایرلا (Magia de Battista Ciarla) در 1491 از دنیا رفت اما پدرش که نقاش قرن شانزدهم و شرح حال نویس جورجیو وازاری (Giorgio Vasari) – نقاشی با شایستگی نه چندان زیاد – بود دستورات اولیه نقاشی را به پسرش یاد داد و او را تحت حمایت خود قرار داد. سانتی مردی با فرهنگ بود که ارتباطی پیوسته با عقاید هنری پیشرفته رایج در دربار اوربنیو داشت و قبل از مرگش در سال 1494 وقتی که رافائل یازده ساله بود پسرش را با فلسفه بشر دوستانه در دربار آشنا کرد. اگر چه رافائل تحت تأثیر هنرمندان بزرگ فلورانس، رم واوربنیو قرار گرفت اما گذشته از این شاید قدرت سرزندگی فرهنگی آن شهر پیشرفت سریع و استثنایی نقاش جوان را به همراه داشت. در حالیکه در آغاز قرن شانزدهم زمانی که هفده سال او تمام نشدهبود استعداد و ذوق شگفتآوری از خود داد. او تکنیکهای جدید نقاشی را از لئوناردو داوینچی (Leonardo da vinci) و مایکل آنجلو (Michelangelo) آموخت و عناصر زیبایی و آرامش از موضوعات احساسی و عمده آثارش بودند. رافائل در سال 1499 در اوربنیو به نزد پروجینو (Perugino) رفت و هنرجو و دستیار او شد. پروجینو نقاش سالهای 1520-1478 به کشیدن مناظر زیبا در نقاشیهایش عشق میورزید و کارهای اولیه سانتسیو به آثار پروجنیو شباهت بسیاری داشت به طوری که آثاری از قبیل عیسی مصلوب در کنار مریم (Crucifixion With Virgin)، یوحنای مقدس (Saint John) و جرمه مقدس (Saint Gerome) و مریم مقدس (Saint Mary Magdalene ) تصور میشد که متعلق به سانتسیو باشد تا اینکه کلیسای سن جیمینگ نیانو(Chruch of san Giming niano) ثابت کرد که در حقیقت تمام آن آثار توسط پروجینو کشیده شدهاست. رافائل در پاییز سال 1504 به طور حتم به فلورانس رفت اما مشخص نشدهاست که آیااین اولین ملاقاتش از فلورانس بوده یا نه اما به گواهی آثارش در حدود سال 1504 اولین ارتباط اساسی را با این تمدن هنری داشت که در تقویت تمام افکاری که او تا آن زمان کسب کردهبود تأثیر بسزایی گذاشت و همچنین افقهای جدید و وسیعی را پیش روی او باز کرد. عمده آثاری را که او در بین سالهای 1507 -1505 بهوجود آورد به طور قابل ملاحظهای از سوی آثار مردم مقدس بودند که تحت تأثیر لئوناردو قرار داشتند که نوآوری بزرگی را از سال 1480 در نقاشی بهوجود آوردهبود. مخصوصاً این تأثیر بیشتر از تابلوهای حضرت مریم (Madonna) و بچهای به طرف خیابان (Child With St) گرفته شدهاست. در این موقع رافائل به یادگیری چگونگی ترکیبهای ساختاری تابلوهایش مشغول شد و یگانگی جدیدی از ترکیب و منع از وجه تمایزات غیرضروری در آثارش از جمله تغییرات تابلوهای او در فلورانس بود که بیشتر مدیون تکنیک نور لئوناردو است و نقاشی سیاه قلم را نیز نزد داوینچی یاد گرفت که متأثر از سبک اسفاماتو (Sfumato) – سبک لئوناردو در استفاده از سایه نرم و نازک به جای خط گذاشتن در شکلها و چهرهها – بود. تابلوهای پرتوان رافائل با لطافت و توازن درون آن نظیر مریم کوچک (Small Cauper Madonna) بدون شک تأثیر گرفته از مایکل آنجلو است. در مدت زمانی که رافائل در فلورانس بود دوک گایدوبالدو (Duke Guidobaldo) او را برای کشیدن تابلویی برای هنری هفتم پادشاه انگلستان به خدمت گرفت. در این تابلو به اسم جرج مقدس و اژدها (Saint George and The Dargon) رافائل پرتره جرج را به عنوان یک جنگجوی دلیر که در مقابل قسمت بیرونی و راست کنام اژدها میجنگد، نشان میدهد. در تقابل با نبرد درون تابلو، در پس زمینه آن وضع آرام بیسروصدایی دیده میشود. در داستان جرج مقدس بعد ازاینکه اژدها کشته میشود تمام شهر به دین مسیحیت برگردانده میشوند که سمبل پیروزی مسیحیت بر همه است. در حوالی سالهای 1509-1508 وقتی که 25 ساله بود توسط پاپ جولیوس دوم (Pope Julius II) به رم فرا خوانده شد تا برای تزئین تکتک اتاقهای کاخ واتیکان به آنها کمک کند. او اولین اتاقی را که در کاخ واتیکان کامل کرد اتاق امضا بود و او در این زمان فرصتی داشت که هنر کلاسیک خود را در اندازه مجلل و بزرگ به کار گیرد . رافائل دیوارهای کاخ را بهصورت تجلیل از چهار جنبه فضیلت بشری مصور کرد. الهیات، فلسفه، هنر و قانون و ترکیب شدن این چهار نمود نشان دهنده انتقال قرون وسطی به دنیای نوین بود. در این مدت رافائل تنها کمی در رم شناخته شدهبود اما در زمان اندکی هنرمند جوان تحت قدرت جولیوس و دربار روز به روز رشد کرد و سرانجام بسیار معروف شد به گونهای که او را شاهزاده نقاشان نامیدند. سانتسیو دوازده سال آخر عمر کوتاهش را در رم گذراند که این سالها، سالهای پرکار و پراز شاهکارهای موفق او بودند. در سال 1508 رافائل به کار بر روی اثر استشهاد مسیج (Deposition of Christ) پرداخت که هم اکنون در گالری برگسه (Borghese) در رم است. در این تابلو مشخص است که رافائل خودش را وقف احتمالات اشاره کننده به آناتومی انسانی کردهاست ولی با آثار لئوناردو و مایکل آنجلو تفاوت دارد چون هر دوی آنها از نیرومندی و هیجان میگفتند در حالیکه او وسعت آرامش و برونگرایی را برای ایجاد یک جامعه محبوب و دستیافتنی آرزو میکند. رافائل سانتسیو در سال 1509 به روی یک مجموعه آپارتمانهای پاپی سخت کارکرد و با در نظر گرفتن ارتباط بین تصاویر پیکرهها و هنر معماری تولیدی در آنها و حتی در بین تابلوهای ابتدایی او کاملاً روشن است که احساس رافائل از احساسات معلمهایش فرق دارد. در سال 1515 در رم اولین مدیر موسسه روزگار باستان شد و در سالهای 1516-1515 تابلوهایی را در دو مقیاس مختلف نقاشی کرد. در این سالها او به روی طرح فلسفی به شیوه نقاشی آبرنگ کار میکرد. این طرح شامل توجیه تاریخی قدرت کلیسای کاتولیک رومی به واسطه فلسفه افلاطونی بود و از مهمترین نقاشیهای آبرنگ او دیسپیوتا(Disputa) ومدرسه آتنها(The School of Athens) هستند دیسپیوتا نشاندهنده رویایی الهی از خدا و پیامبران و فرستاده شدگانش در بالای جمعی از نمایندگان در زمان حال و گذشته است که پیروزی کلیسا را در برابر پیروزی حقیقت قرار میدهد. مدرسه آتنها مجموعهای از دانش دنیوی یا فلسفه است که نمایشگر افلاطون و ارسطو است که توسط فلاسفه گذشته و حال در یک محیط معماری شد و مجلل احاطه شدهاند که پیوستگی تفکر افلاطونی را در طول تاریخ نشان میدهد. مدرسه آتنها شاید معروفترین نقاشی آبرنگ رافائل باشد که یکی از بزرگترین آثار هنری در دوره رنسانس محسوب میشود حدوداً در همان زمان موضوعات عامتری را برای نقاشی انتخاب میکرد و پیروزی گالاتیا در فارنسینا (Famesina) در رم اثری از اوست که شاید موفقترین یادگار دوره زندگی معنوی دوران باستان باشد آخرین شاهکار رافائل، تبدیل صورت (Transfiguration) است که تصویر یک محراب بزرگ است که با مرگش ناتمام باقی ماند و توسط دستیارش جولیو رمانو (Givilio Romano) کامل شد و در حال حاضر در موزه واتیکان وجود دارد. این تابلو مجموعه اثری است از ترکیب ظرافت کاری فوقالعاده و زیبایی در اجرای آن که وحشت و فشار گروهی پرجمعیت را نشان میدهد و بیانگر درکی جدید از جهانی پویا و آشفته است که به پیشبینی جهان جدید پرداختهاست. رافائل در ششم آوریل 1520 پس از تحمل رنج بیماری پانزده روزه در روز تولدش در سیوهفتمین سال زندگی خود از دنیا رفت و همراه با سوگ و تحسین جهانی در پانتئون (معبد خدایان) به خاک سپرده شد در حالیکه آخرین تابلوی او در بالای تابوتش جای گرفته بود. رافائل تابلوهای تصویر حضرت مریم بانوی گراندوکا (Madonna dell Granduca)، مریم کوچک (The small Couper Madonna) و (The Alba Madonna) را کشیدهاست. او همچنین انیسندیوی جوان (Stanza dall incendio) و چهار تابلوی بزرگ مقیاس با نامهای ازدواج زن عفیف ( Marriage of the Virgin)، عیسی مصلوب با مادر عیسی (The crucified with christ) و مقدسین و فرشتگان (Saints and Angels) را خلق کردهاست
:ادامه مطلب:![]()
![]()
Leonardo da Vinci
به مدرسهای در نزدیکی منزل وارد شد. با عشقی فراوان به ریاضی، موسیقی، و رسم پرداخت، و با آوازخواندن و عود نواختن پدر خویش را شاد میساخت. برای خوب نقاشی کردن همة اشیای طبیعت را با کنجکاوی، صبر، و دقت بررسی میکرد. علم و هنر، که در مغز او به نحوی شگرفت با هم آمیخته شده بودند، فقط یک اساس داشت، و آن مشاهدة دقیق بود. هنگامی که پانزدهساله شد، پدرش او را به هنرگاه وروکیو در فلورانس برد و آن هنرمند چیرهدست را به پذیرفتن او به شاگردی خویش ترغیب کرد. تقریباً تمام مردم تحصیلکرده از داستان وازاری دربارة نقاشی فرشتهای توسط لئوناردو در سمت چپ تصویر غسل تعمید مسیح کار وروکیو آگاهند و میدانند که آن استاد چگونه شیفتة زیبایی آن فرشته شد، و این شیفتگی چهسان باعث شد که وروکیو نقاشی را کنار گذارد و پیکرتراشی پیشه کند. شاید داستان این تغییر حرفه پس از مرگ وروکیو جعل شده باشد. وروکیو چندین تصویر بعد از غسل تعمید مسیح ساخت. شاید در روزهای کارآموزی خود بود که لئوناردو تصویر عید بشارت (موزة لوور) را با فرشتة نازیبا و باکرة مضطرب آن نقاشی کرد. مشکل به نظر میرسد که او ظرافت را از وروکیو آموخته باشد.
در همین اوان، سر پیرو ثروتمندتر شد: چند ملک خرید، خانوادة خود را به فلورانس برد (1469) و متوالیاً چهار زن گرفت. زن دوم فقط ده سال از لئوناردو بزرگتر بود. وقتی که سومین زن پیرو کودکی برای او آورد، لئوناردو با ترک خانه و رفتن نزد وروکیو از تراکم جمعیت منزل کاست. در آن سال (1472) به عضویت گروه قدیس لوقا درآمد. مرکز این گروه یا اتحادیه، که عمدتاً از داروفروشان، پزشکان، و هنرمندان تشکیل شده بود، در بیمارستان سانتا ماریانوئووا بود. احتمالا لئوناردو در آنجا فرصتی برای تحصیل تشریح داخلی و خارجی به دست آورد. شاید در آن سال او- یا شخص دیگری- تصویر تشریحی لاغر قدیس هیرونوموس را، که اکنون در تالار واتیکان است و به او نسبت داده میشود، رسم کرده باشد. نیز شاید او بوده است که نزدیک سال 1474 تصویر زیبا و جاندار اما نارسای عید بشارت را، که اکنون در اوفیتسی است، ساخته است.
یک هفته پیش از بیستوچهارمین زادروزش، لئوناردو و سه جوان دیگر به شورای شهر فلورانس احضار شدند تا به اتهامی دربارة همجنسگرایی پاسخ دهند. نتیجة این محاکمه معلوم نیست. در 7 ژوئن 1476، این اتهام تجدید شد؛ کمیتة تحقیق لئوناردو را چندی زندانی کرد، آنگاه به علت فقد دلیل وی را تبرئه و آزاد کرد. اما لئوناردو بدون شک همجنسگرا بود. به محض اینکه توانست هنرگاهی از خود تأسیس کند، جوانان زیبا را دور خود گردآورد و برخی از آنان را در مسافرتهای خود از یک شهر به شهر دیگر همراه میبرد؛ در یادداشتهای خویش، ضمن صحبت از آنان، بعضی را «محبوبترین» یا «عزیزترین» میخواند. ما از روابط باطنی او با این جوانان چیزی نمیدانیم، اما برخی از قسمتهای یادداشتش بیمیلی او را نسبت به روابط جنسی از هرقبیل نشان میدهد.
لئوناردو، شاید بحق، با خود میاندیشید که چرا در زمانی که همجنسگرایی در ایتالیا بسیار رایج بود؛ فقط او و چند تن دیگر را متهم به این کار کرده بودند. او هرگز سران شهر فلورانس را برای اهانتی که به وی روا داشته بودند نبخشود. ظاهراً خود او موضوع را جدیتر تلقی کرد تا سران شهر. یک سال پس از اتهام، دعوت شد که سرپرستی هنرگاهی را در باغ مدیچی عهدهدار شود. این دعوت را پذیرفت؛ در 1478 شورای شهر از او خواست نمازخانة سان برناردو در کاخ وکیو را نقاشی کند. ولی بنا به علتی، این مأموریت را انجام نداد؛ گیرلاندایو اجرای کار را به عهده گرفت؛ فیلیپینو لیپی آن را به اتمام رساند. معهذا هیئت مدیره بزودی به او و بوتیچلی مأموریت دیگری داد. این مأموریت عبارت بود از ساختن تصویر دو مردی که به سبب توطئه علیه لورنتسو و جولیانو مدیچی به دارآویخته شده بودند. شاید لئوناردو، باعلاقة نیمه معتلی که به عیوب جسمانی و رنج انسانی داشت، تا حدی مجذوب این مأموریت شنیع شده بود.
اما او در حقیقت به همه چیز علاقهمند بود. تمام حرکات و سکنات بدن و حالات چهرة انسان، همة جنبشهای حیوانات و نباتات از تموج ساقههای گندم در مزرعه تا پرواز پرندگان، پستی و بلندیهای کوهسار، امواج و جریانهای آب و باد، انقلابات هوا و حالات مختلف آسمان- همة اینها برای او بس شگفتانگیز بودند. تکرار هیچ حالتی سحر و رمز آن را برای وی کسالتآور نمیکرد، او هزاران صفحة کاغذ را از شرح مشاهدات خود از صور مختلف پرکرده و تابلوهای بیشمار با هزاران شکل متنوع رسم کرده بود. وقتی رهبانان سان سکوپتو از او خواستند تا تصویری برای نمازخانة آنان بسازد (1481)، او موضوع ستایش مجوسان را انتخاب کرد و چندان خاطر خود را به جزئیات طرح آن مشغول داشت که تصویر را هرگز به پایان نرساند.
معهذا این پرده یکی از بزرگترین آثار اوست. طرحی که او برای تصویر ریخت کاملا با اصول هندسی ژرفانمایی تطبیق میکرد؛ سطح تصویر را به مربعاتی تقسیم کرد که مرتباً و با نسبت دقیق کوچک میشدند- معلومات ریاضی لئوناردو همواره با هنر نقاشی او به رقابت برمیخاست و گاه نیز با آن همکاری میکرد.
اما هنر لئوناردو چندان نیرومند بود که در کشمکش با علم همواره پیروز میشد؛ در این مورد نیز غلبه با هنر بود: مریم عذرا در این تصویر حالت و وجناتی داشت که در تمام آثار لئوناردو از آغاز تا پایان دیده میشد؛ مجوسان باوقوف زایدالوصف یک جوان هنرمند، به خلق وخوی پیروان رسم شدهاند؛ و «فیلسوف» سمت چپ تصویر قیافة اندیشمند نیمهشکاکی دارد، بدانسان که گویی نقاش، به محض برگرفتن قلم، داستان مسیحیت را با یک روح شکاک ودر عین حال پر از ایمان، از آغاز تا پایان، از نظر گذرانده است. در اطراف این اشخاص تقریباً پنجاه نفر جمع شدهاند، گویی هرگونه زن و مردی به سوی مهدکودک شتافتهاند تا با ولع بسیار معنی حیات و نور عالم1 را دریابند و راز زندگی را در مجموعة بزرگی از ولادتها کشف کنند.
1. اشاره به این گفتة حضرت عیسی: «... من نور عالم هستم، کسی که مرا متابعت کند در ظلمت سالک نشود، بلکه نور حیات را یابد.» («انجیل یوحنا»، باب هشتم). ـم.
این شاهکار ناتمام، که باگذشت ایام تقریباً محو شده، در اوفیتسی فلورانس نصب شده است؛ اما فیلیپینو لیپی بود که نقاشی مورد قبول برادران سکوپتو را اجرا کرد. عادت لئوناردو، جز در چند مورد استثنایی، این بود که بسیار بلنداندیشی کند؛ خود را در آزمایش جزئیات مستغرق سازد؛ و در ورای موضوع، دورنماهای بیشماری از اشکال انسانی، حیوانی، و نباتی، صور معماری، صخرهها و کوهها، و نهرها و ابرها و درختان را به حیطة تصور درآورد؛ بیشتر مجذوب فلسفة تصویر شود تا کمال فنی آن؛ و بالاتر از همه آنکه کار کوچکتر رنگآمیزی تصاویری را که بدین گونه برای عیان ساختن فحوا پدید آمدهاند، به دیگران واگذارد؛ و آنگاه، پس از رنج فکری و جسمی بسیار، از نارسایی دست و اسبابکار در تعبیر رؤیای کمال دستخوش نومیدی شود: به جز چند مورد استثنایی، خوی و سرنوشت لئوناردو از ابتدا تا انتها....
:ادامه مطلب:![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



