Miniyator8
هنر
جزیره من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازیه موجا قامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبزو خالص روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی روی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابرو بادو دریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنیه فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا ............ چشم به راهت لبه دریا .................
نوشته شده در سهشنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ساعت
٢:۳٩ ب.ظ توسط سید حامد موسوی نظرات () |
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


